روایتی از نخستین شهید مدافع حرم استان؛
اگر رهبرم بفرمایند و فتوا دهند می روم و برای پیروزی انقلاب و اسلام در هر جبهه ای که لازم باشد، می جنگم، ما هر چه داریم از رهبر و شهیدانمان است، خدای سایه آن ها را از سرمان کم نکند.

به گزارش اکسیر نو، «روحینا مجیدی» در ادامه گزارش های خود برای روزنامه همشهری دو، سراغ خانواده نخستین شهید مدافع حرم رفته است. این گزارش در شماره ۶۶۹۹ روزنامه همشهری منتشر شده است که در زیر می خوانید:

چه کسی می داند رسیدن به آسمان چقدر زمان می برد، یک روز؟ دو روز؟ سه روز؟ یک سال؟ شاید هم صد سال؟ اما هستند کسانی که این ره صد ساله را یک شبه طی کردند و مقیم بارگاه ملکوتی شدند تا زیر سایه آنان برکت در سفره هایمان، راحتی در زندگیمان و آرامش در چشمانمان برقرار باشد، ایوب وار بر فراق ها صبوری کردند، ابراهیم گونه گلستان را در پی آتش جهنم دشمن دیدند و دم مسیحیایی عیسی را به امانت گرفتند تا دری را باز کنند رو به حیاتی نو که کلیدش حسین است و بس.

و چقدر زود دیر می شود برای مادری که به خیال وصال با ثمره عمرش شب ها را صبح و صبح ها را شب می کند اما دریغ از صدای آشنایی که مدت هاست شنیدنش را حسرت می خورد، پدری که دیگر کمرش راست نمی شود، همسری که از وقتی رفته است بغض تنها همدم سینه پر از حرفش و دختری که از پدر تنها عکسی بر دیوار خانه نصیبش شده است، پدری که تمام بی قراری های عمر ۲۸ ساله اش را با شتافتن به سوی خاک متبرک به نام حسین و پدر بزرگوارش پاسخ داد تا لاله باشه در آغوش خاک و به یمن وجودشان ریشه پر از غیرت و جوانمردی و مردانگی این سرزمین هرگز نخشکد، سعید شبان گورچین قلعه ای، شیرپاک خورده ای از آذربایجان غربی که نخستین مدافع شهید حرم می شود تا بگوید درب شهادت همچنان باز است.

کوچه ای بنام قهرمان

از دار دنیا نام یک کوچه و قلب تمامی اهالیش به او رسیده است، بارها همین کوچه را در مسیر برگشت قدم زده بود و برای رفتن شتاب، همسرش با بغضی در گلو، چشمانی تر از اشک هایی که گویی مهمان همیشگی آن ها است، در چهارچوب در بود، پدر را فراخواند تا استقبالشان گرمتر باشد، در نظر اول عکسی محصور در قاب، نور به دیده ها می داد، شهید شبان خود را در آن قاب جا کرده بود تا جایش هرگز در میان خانواده اش خالی نماند، مادر عکسی مشابه دیگر را به آغوش داشت، لحظه ای آن را کنار نمی گذاشت، گریه امانش نمی دهد، یاد آخرین شب حضورش در خانه می افتد، می گوید: آن شب شام را مهمان سعیدم بودیم، خانواده پدری خود و همسرش را دعوت کرده بود، ساعت ۱۲ شب آماده رفتن به پادگان شد، گفتم سعید کجا؟ گفت باید بروم، بچه ها وسایل لازم دارند، مسئول تدارکات بود، به همسرش گفتم میوه نخورده رفت، سهمش را نگه دار، ساعت یک و نیم شب به خانه برگشته بود، ندیدمش، صبح هم ندیدمش، جگرگوشه ام را ندیدم، عزیزم را ندیدم، سعیدم رفت، نور چشمهایم هم رفت.

3

دلتنگی های پدر برای پسر

پدر بزرگواری که پژمردگیش قابل پنهان نیست، به سرفه می افتد، می توان نفس هایش را یکی یکی شمرد، از گریه های شب و بغض های روزانه اش می گوید: سعید، پسرم نبود، همه کسم بود، برادرم، مادرم، پدرم، خواهرم و معلم من بود، همدم تنهایی هایم بود، محرم اسرارم بود، تحمل ندیدنش سخت است، خیلی سخت.

اولین شهید مدافع حرم شد، سوم آذر ۱۳۹۳ خبر شهادتش را دادند و دو روز بعد نیز دفن شد، می گفت برای آموزش نیروهای مردمی کردستان عراق می روند اما همرزمانش می گفتند از همان زمان ورود خاک عراق در نبرد بودند، ۲۸ روز پیش از شهادتش با من تماس گرفت، ساعت ۵ صبح بود، گفت در فرودگاه هستیم و عازم عراق، گفتم چرا یکهویی، گفت وظیفه دارم و باید بروم، در این فاصله باهم در ارتباط بودیم، اما روز شهادتش هرچقدر زنگ زدم جواب نداد، دلم ریخت، فهمیدم خبری شده است.

مادر آه عمیقی می کشد، بازهم بغضش می شکند و بغض من هم، مگر می شود دلتنگی چنین پدر و مادری را دید و خم به ابرو نیاورد، روزی که خبر شهادتش را دادند به یاد می آورد: آن روز به حاج آقا گفتم برویم باغ، قبول نمی کرد اما اصرار کردم و رفتیم، تا خواستم لوبیا بچینم، نتوانستم، دلم گرفت، گویی دیگر قلبی برای تپش نداشتم، به دلم افتاد که خبری در راه است، همین حس همانا و بلند شدن صدای گوشی همانا، برادر همسرم بود، سراغ برادرش را گرفت و گویی آب جوشی بر سرم جاری شد، گفتم مش صفر چه کار داری؟ به من بگو؟ من من کنان از وام و ضمانت حرف هایی زد و گفت زن داداش نگران نباش.

چند لحظه بعد پسر بزرگترم زنگ زد و سراغ سعید را گرفت، نگران بود، انگار خبر در شهر پیچیده بود و فقط ما بی خبر بودیم، به پسر بزرگترم گفتم راستش را بگو، می دانم خانه خراب شده ام، دلداریم داد و گفت نگران نباش، سعید زخمی شده است، گفتم عیب ندارد مادر، سال هاست از پدر جانبازش پرستاری می کنم، سعید هم روی چشمم جا دارد، برای او هم می شوم مادر پرستار، ده دقیقه نگذشته بود که پسرم کنارم بود، گفتند امروز انتقالش می دهند.

2

انتظاری به اندازه یک عمر

آن شب تا صبح نخوابیدم نمی دانستم چگونه زخمی شده است و بی قرار بودم، غافل از اینکه پسرم در ارومیه بود، نفسی که می کشیدم بوی سعیدم را می داد، از درون وجودش را حس می کردم اما در بیرون از من پنهانش کردند، صبح فردا پسر عمو و پسر دایی هایم هم آمدند، گفتند ناراحت نشو، سعید آسمانی شد، خدا صبرم داد و فقط گفتم سعید امانتی خدا بود، چه خوب که خوب بود و خوب ماند و خوب رفت، گفتم سعیدم را قربانی امام حسین (ع) کردم، شهادت گوارای وجودش، مریض بودم اما خدا توانم داد تا پیش سعید رو سفید بمانم، تا مراسمش را سربلند برگزار کنم، نام سعید عصای دستم شد، در تشییع جنازه اش شعار دادم، راه رفتم، سرم را بالا گرفتم که ثمره زندگیم پاک بود، همه تعجب می کردند اما گفتم با من کاری نداشته باشید، تمام حسرتم فقط از ندیدنش در لحظه وداع است، نگذاشتند ببینمش، دلم برایش تنگ است.

شهیدی برای خدا

پدر از آرزوی دیرینه سعید شبان برای شهادت می گوید و اضافه می کند: وقتی خبر شهادت دوستان و همرزمانش را می شنید با حسرت می گفت کاش من هم لایق باشم، نشانه ها در زندگی سعید از شهادتش گواه می داد، خوبی هایش قابل وصف نبود و تمام حوادث را به سلامت پشت سر گذاشته بود، خدا از بلایا در امانش نگه داشته بود تا بهترین و شیرین ترین نوع مرگ را نصیبش کند، ۳ بار تصادف سختی داشت، زمان ساخت خانه جدیدمان بیش از ۲۰ آجر از طبقه بالا رها شد اما هیچ کدام به وی اصابت نکرد، خدا سعید را برای خودش انتخاب کرده بود، همه دوستانش می گویند حیف بود سعید به مرگ طبیعی بمیرد.

یادم است سعید مشتری پیکان من که قسمت کوچکی از بدنه اش آسیب داشت، بود برای رفع نواقص به همراه برادرش به یکی از صافکارهای شهر مراجعه می کنند، صافکار به محض دیدن سعید به برادرش گفته بود این پسر شهید می شود، نور از صورتش می بارد، سعید به اندازه ای خدایی بود که تمام مشورت هایم را با او انجام می دادم براساس معیارهای معنوی و الهی راهنماییم می کرد و به حرفش گوش می دادم و نتیجه اش نیز بهترین می شد، سعید کوچک تر از همه ما اما بزرگمان بود، همین منش و تبع بلندش او را هم کلام بزرگان می کرد از همان بچگی.

5

قسم های مادر

مادر از ندیدن پسر شهیدش در خواب هایش غصه می خورد: در این مدت فقط دو بار دیدمش، یک بار از دور و بار دیگر دیدم سراغ دختر کوچکش را می گیرد که گفتم پسرم، آیلین اینجاست، دخترت بغل من است و رفت، صبح که بیدار شدم بسیار آشفته بودم، دلم تنگش شد و از آن روز دیگر به خواب هایم نمی آید، هر شب عکسش را بغل می گیرم و قسمش می دهد تا بیاید، قسم می خورم که دیگر ناراحت نشوم، گریه نکنم فقط بیاید تا در عالم خواب ببینمش، ببویمش اما نمی آید.
سعید از همان بچگی دوست داشت سرباز نظام شود، اسلحه پدرش که او هم نظامی بود را به دست می گرفت و می گفت می خواهم صدام ها را بکشم، هم بازی هایش به او گروهبان سعید می گفتند، وقتی بزرگ تر شد و لباس سربازی انقلاب را به تن کرد به او می گفتم چقدر این لباس برازنده توست و او از عشقش به عموی شهیدش و راهش می گفت، زمان تولدش رژیم لعنت شده بعث فرودگاه ارومیه را بمباران کردند همان زمان به دلم افتاد، این بچه شهید می شود، قدمش برای زندگیمان بسیار پر برکت بود، بچه روزی داری بود.

7

مشکل گشایی از دوستان

پدرش از بدهکارهایی می گوید که یکسال بعد از شهادتش هنوز قرض هایی که به شهید سعید شبان داشتند را پس می دهند، می گوید: از زمان تشیعع جنازه تاکنون بیشتر از ۷۰۰ نفر به منزلمان آمده اند و بدهی هایشان را تسویه کرده اند، از این همه بدهی تعجب کردم و با یکی از دوستانش در پادگان تماس گرفتم تا بپرسم در مقابل این همه طلب آیا سعید به کسی مقروض نبوده که جوابشان منفی بود، گفتند هرکسی در پادگان غصه ای داشت با سعید درد و دل می کرد و اگر کسی نیز توداری می کرد سعید از چهره اش غصه اش را می فهمید و در صورت نیاز مالی نیز سعی در رفعش می کرد، سعید پدرانه رفتار می کرد.

سعید فوتبالیست بسیار خوبی بود و ۲۱ حکم قهرمانی نیز در این رشته داشت، بخش تربیت بدنی سپاه از او دعوت به همکاری کرده بود به او گفتم پسرم برو اما قبول نکرد می گفت شاید بقیه فکر کنند بخاطر شما و عموی شهیدم به این بخش دعوت شده ام درحالیکه من و دیگران در خدمت به سرزمینم نباید فرقی بینمان باشد، حتی بلافاصله بعد از اخذ دیپلم درخواست خدمت کرد به او گفتم پسرم اول درست را بخوان اما گفت: اول خدمت به وطن و انقلاب، تمام فراغتش در مسجد و پایگاه مقاومت و زمین فوتبال می گذشت.

بابای قهرمان

صدای حاج آقا شبان می لرزد، از فرزند دو و نیم ساله شهید سعید شبان می گوید که موقع شهادت پدر تنها یک و نیم سال داشت، دختر ی که شده است همه کس پدر بزرگ و مادر بزرگ، نمی توانند چشم از او بردارند، می گویند: درست مثل پدرش است، مهربان، خنده رو، تمیز و شجاع، عکس پدر را در هرجایی ببیند فریاد می زند وخود را مالک آن عکس می داند، می گوید او بابای قهرمان من است.

6

فدای رهبرم هستم

مادر خود را فدای رهبر می داند و می گوید: یک پسرم را قربانی امام حسین و رهبر بزرگوارم کردم و خودم و پسر دیگرم نیز قربان ایشان، اگر رهبر معظم اذن دهند دوست دارم جالی خالی پسرم را در جبهه دفاع از حرمین پر کنم، به سن و سالم نگاه نکنید اگر رهبرم بفرمایند و فتوا دهند می روم و برای پیروزی انقلاب و اسلام در هر جبهه ای که لازم باشد، می جنگم، ما هر چه داریم از رهبر و شهیدانمان است، خدای سایه آن ها را از سرمان کم نکند.

همیشه خدارا به وجود بچه هایم بویژه سعید شاکر هستم، از همه آن ها راضی هستم، خدا ازشان راضی باشد، برای تربیتشان خیلی زحمت کشیدیم، خداروشکر مزد زحمت هایمان را با خوبی هایشان و یاد نیکشان در جامعه به ما پس دادند، نمی گذاشتم حرف بد از دهانشان بیرون آید پدرشان به بهانه کشتی به آن ها نزدیک می شد تا مبادا بوی سیگار از تن و دهانشان استشمام کند، حرمتشان را نگه داشتیم تا حرمت خودمان نیز حفظ شود، بچه سرخود به جایی نمی رسد باید خدا را به یاری خواست و بچه را با کلام خدا و اصحابش آشنا کرد، کاش جوانان امروز هدف شهیدان را به غربت نیندازند و راه درست را برای زندگی برگزینند تا هم خود سربلند باشند و هم ایران.

دغدغه های شهید

سعید از بچگی اهل نماز و روزه بود، خردسال بود و دلم نمی آمد پیش از سن تکلیف مجبور به گرفتن روزه بدون سحری بشود اما روزه اش را نمی شکست می گفت روزه هایش را برای پدربزرگ خدا بیامرزش هدیه می فرستد، برای ما کم نگذاشت، آرزویم زیارت خانه خدا بود که به دست سعید برآورده شد، قلب رئوفی داشت برای بیماران و سالمندان تنها غصه می خورد.

پدر ادامه می دهد: همیشه می گفت جوان باید غیرت داشته باشد و خودش برای آینده خود برنامه ریزی کند، می گفت برای من مال جمع نکنید، سال ها زحمت کشیده اید و برای خودتان خرج کنید به زیارت بروید و آنچه برای تامین آسایشتان به آن نیاز دارید، تهیه کنید.

در نبود سعید روزهای سختی را می گذرانم، دامادهایم به فرزندانشان آموخته اند که در حضور آیلین دختر سعید به آن ها بابا نگویند، تسلی خاطرم حضور آیلین است و احوالپرسی همشهریهایم، وقتی آشنا و غریب به سراغمان می آیند و از سعیدمان می پرسند آرام می شوم، من هیچ توقعی از هیچ کس ندارم.

از مادر اجازه خواستیم تا در حال و هوای خانه شهید سعید شبان قرار گیریم، مشتاقانه همراهمان شدند تا طبقه بالا، به راستی کلام حق را دریافتم که کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نخوانید بلکه زنده‌اند ولی شما در نمی یابید اما به واقع حضورش را می شد، دریافت، بی شک جواب سلاممان را داده بود هنگام ورود، در هرگوشه ای از خانه یادگاری های شهید خودنمایی میکرد، چهره پر از لبخند شهید در قاب شیشه ای در ورودی این طبقه از خانه هم قرار گرفته بود و میزبانی مان را کرد، خانه ای که چراغش از لحظه شهادت خاموش نشده است، امید که چراغ یادشان در دل و ذهن هایمان هرگز خاموش نشود تا مسیر برای ما وامندگان زمینگیر گم نشود تا همیشه رفیق طریق زندگیمان شوند تا نفس بگیریم به یادشان و به نامشان و به عطر ناب شهادتشان.

8

ایمیل مستقیم: info@exireno.ir

دیدگاه شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد الزامی نشانه‌دار هستند.*

*


پربیننده‌ترین‌ها
پربحث‌ترین‌ها